أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

232

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

خبر به خليفه رسانيدند « 1 » ، كى گدايى آمده است و با تو مصاهره مىخواهد . خليفه « 2 » گفت : تدبير چيست ؟ قومى « 3 » گفتند : ديوانه است ببايد بستن « 4 » . قومى ديگر گفتند « 5 » : ببايد زدن « 6 » [ بعضى گفتند ببايد كشتن « 7 » ] خليفه گفت : زدن شرط نيست كى مىگويند درويش است ، و كشتن نيز شرط نيست مگر كارى « 8 » افتاده است ، و اگر ديوانه است مگر « 9 » سوداى عشقش ديوانه كرده است . تدبير ما آن است كى « 10 » مقصود او را بكارى وابنديم كى « 11 » از عهدهء آن « 12 » بيرون نتواند آمدن « 13 » ، تا از درگاه ما فراتر شود . گفتند : يا امير المؤمنين آن چه كار است ؟ انگشترى « 14 » از انگشت بيرون كرد و گفت : اين را به دجله اندازيد در پيش وى ، و او را بگوييد كى مهر اين دختر كى تو مىخواهى آنست كى انگشترى از دجله برآرى « 15 » و به خليفه رسانى . حال با درويش بگفتند ، و انگشترى را بياوردند و به دجله انداختند « 16 » . درويش گفت : روا باشد . برفت و كدويى بر سر چوبى بست و آب بدان كدو از دجله مىكشيد و مىريخت . گفتند : چه مىكنى ؟ گفت : مىخواهم كى اين آب را جمله بركشم ، تا زمين او پيدا شود ، و انگشترى « 17 » كى در آب افتاده است پيدا « 18 » شود . گفتند : اى سليم دل اين آب هرگز به بن « 19 » نرسد « 20 » . گفت : از دو بيرون نيست « 21 » ، يا اين آب سپرى شود ، و من به مقصود رسم ، يا عمرم سپرى شود تا از بند مهر مطلوب برهم . يك سال برآمد ، درويش را « 22 » بدان مشغول ديدند ،

--> ( 1 ) - رسيد ( 2 ) - از « كه گدايى آمده . . . » ندارد ( 3 ) - بعضى ( 4 ) - « ديوانه است ببايد بستن » ندارد ( 5 ) - « قومى ديگر گفتند » ندارد ( 6 ) - + و بعضى گفتند ببايد كشتن و بعضى گفتند ديوانه است ببايد بستن ( 7 ) - در متن : ندارد ( 8 ) - كار ( 9 ) - هم ( 10 ) - + ما اين ( 11 ) - + او ( 12 ) - كار بدر نيايد ( 13 ) - « بيرون نتواند آمدن » ندارد ( 14 ) - + را ( 15 ) - + انگشترى را بياوردند و پيغام خليفه به دو رسانيدند ( 16 ) - از « و به خليفه رسانى حال . . . » ندارد ( 17 ) - + بدر آورم تا كارم مهيا ( 18 ) - از « كه در آب افتاده . . . » ندارد ( 19 ) - « به بن » ندارد ( 20 ) - بنرسد ( 21 ) - نباشد ( 22 ) - مرد را هم